تصویرزیبا


و شما را تصویر کرد، تصویرى زیبا و دلپذیر

ابهام

حس میکنم بارونیم.....حس میکنم عاشق ترم

حس میکنم خورشیدمو، شب رو به فردا میبرم

حس میکنم روز و شب دنیا تو دستای منه

باغ زلال آینه غرق تماشای منه

عاشق شدم.....دریا شدم.....روشن تر از رویا شدم

در عشق تو پیوسته ام از عشق تو معنا شدم

حس میکنم پروانه ها تا قلب من پر میکشن

؟؟؟های خوش خبر فردامو از بر میکشن

مثل یه دشت نم زده از عطر باران جاری ام

بوی بهارِ تازه و آیینه ی بیداری ام

جاری تر از هر چشمه ام تا مرز فرداهای نو

با هر نفس پر میکشم تا بیکران قلب تو

عاشق شدم.....دریا شدم.....روشن تر از رویا شدم

در عشق تو پیوسته ام از عشق تو معنا شدم

بهرام پاییز

--------------------------------------------------------

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را همین امروز بسازی

که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست...

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...که محکم هستی...که خیلی می‌ارزی

و می‌آموزی و می‌آموزی....با هر خداحافظی یاد می‌گیری

لوئیس بورخس

   رز - ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢۳

آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی...

امشب با دوست خلوت کن ! خودی را که کتمان می کردی , اعتراف کن ! خود را آزاد کردن , خویشتن , خویش را به صراحت اعتراف کردن , میدانی چه شورانگیز است ؟ اکنون لحظه آن فرا رسیده است که حصار را بشکنی , پرده برداری , آن را که تمام عمر در سیاه چال پنهان تو , زندانی بود رها کنی , در اینجا توئی و تنها تو .
 
                                                                                                           دکتر علی شریعتی

   رز - ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٩

ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید

 

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن
و یک بار در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد

در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد
و آن وقت،
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیروداری که چرخ زرهپوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش استوا گرم،
ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید

 

از سهراب سپهری

   رز - ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٩

دوست

....

و پشت حوصله‌ی نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم

 

   رز - ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٠