تصویرزیبا


و شما را تصویر کرد، تصویرى زیبا و دلپذیر

کاش کسی بیاید که وقت رفتن نرود

به همین سادگی.............

گلهای آفتابگردون چرخیدن 

 

   رز - ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٩

دوستت دارم

امروز نمیدونم چند فروردینه اما تولد من 2 اردیبهشته.ا ینم بگم که عاشق روز تولدم هستم.بارها شده که وقتی به چیزایی که دارم فکر کردم به این نتیجه رسیدم که در هر مورد خدا بهترین چیزی رو که من دوست داشتم بهم داده ،برای این ازش تشکر میکنم.

بهش میگفتم به من بگو  کارت چیه میگفت الان نمیشه موقش که شد بهت میگم.اما من گیر داده بودم همش بهونه میوردم میخواستم بهم بگه چرا رفته بیرون.میدونستم که اینطوری نیست و بیشتر از اندازه ای که دوستش دارم دوستم داره.....خلاصه انقدر اذیتش کردم که مجبور شد برای اینکه باش حرف بزنم کادوی تولدم رو امروز بهم بده. اومدم تو اتاق دیدم رو تختم یه ..... انقدر خجالت کشیدم که اشکم در اومد بعد بغلش کردم انقدر بوسش کردم تا همه بد عنقی هامو جبران کنم.به خاطر من گل چیده بود اونی که هیچ وقت گلا رو دست نمیزنه.

   رز - ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٧

خدا

نردبان دلم شکسته است میشود برای من دعا کنی؟یا اگر خدا اجازه میدهد کمی بجای من خداخداکنی؟راستش دلم مثل یک نماز بین راه خسته و شکسته است،میشود برای بیقراری دلم سفارشی به آن رفیق باوفا کنی؟

   رز - ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٦

خدا

دوستم میگه بعضی چیزا رو به عهده خدا بذار.

من گفتم نمیتونم.

خدایا بهم بگو چرا انقدر از تو فاصله دارم که برام دست نیافتنی به نظر میرسی؟

دلم برات تنگ شده.

اگه تو رو نزدیک خودم میدیدم همه این اتفاقا منجر به همچین نتایجی نمیشد.اشکال از ایمان منه.

روزا رو میشمرم تا تو...تا هی کم و کمتر بشن.

   رز - ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٥

قلب ها

share your enjoy

خیال باید محقق شود اما رویا لازم نیست

   رز - ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢۳

ذهن زیبا

پیاده رو....فردا....دلگرم.....قدم زدن....کجا.....دلهره.....

سوار مترو شدم چقدر این قیافش آشناست درسته تو خوابگاه دیدمش.

سلام خوبین؟ چه خبر سال نو مبارک.....

ممنون ......

......

شما کدوم بلوکین؟

9 شما چطور؟

منم 9

واقعا کدوم اتاق؟

315

اااااااه منم 320 ام .ببینید آدمها چقدر مشغول کاراشونن که از چند اتاق اووریشون خبر ندارن!!!!!!!!!!!!1من چرا تاحالا تو بلوک ندیدمتون؟

منم شما رو ندیدم تا حالا..

......

بذارین من حساب میکنم.....

نه ممنون.....

شما چرا دو تاپله رو نمیرین به جای اینکه این هه دور بزنین؟

آخه سختمه وسایلمو از پله ها بالا ببرم

.....

چرا نمیاین؟

شما چرا رفتین اون طرف؟مگه بلوک 9 نمیرین؟

چی ؟؟؟؟وای تروخداببخشید. من دروغ نگفتم......

......................................................................................

شما هنوز تو ذهنتون هست؟ فراموشش نکردین!!!!!!!!!!!!!!!!!

   رز - ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢۳

بگم شرمنده ام همه چیز برعکس میشه؟

چند روزه به خونه جدید اسباب کسی کردیم،اینجا خیلی خوبه.

خیلی ناراحت بودم و از زمین و زمان توجیه می خواستم تا اینکه دوستم گفت چوب خدا صدا نداره تازه فهمیدم از کنار بعضی آدمها بی حواس رد شدن و نادیده گرفتنشون چه عواقبی در پی دارهآخ.آخه دیگه تا این حد از برابری مجازات با عمل رو باور نداشتم.

   رز - ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٢

برنامه

واسه امسال خیلی برنامه دارم.اما اول میخوام همبن برنامه هام رو بنویسم.کافیه یه کم فرصت گیر بیارم.میخوام ببینم تا آخر سال چه کار میکنم.یکی از محرک های انگیزه این کار حرف های یکی از بهترین استادام بود که قبل عید میگفت.خیلی جالب بود.

قبل عید برای اولین بار پیش یه مشاور رفتم تا درمورد شناخت خودم یه کار جدی رو شروع کنم.امروز هم یه کارایی کردم. اما شروع رسمی جلسه های مشاوره فکر میکنم هفته بعد باشه.میخوام فردا برم بیرون از این اتاق تنگ.....

   رز - ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٠

خیال

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد

گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

.................................

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

   رز - ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٠

تعطیلات عید

با اینکه اوضاع انقدرا هم بر وفق مراد نبود اما این عید یکی از بهترین عیدها بود.

بعد از چندسال برگشتم به خاطرات 7،8سال پیش.خیلی چیزا تغییر کرده بود اما از هرجا که میگذشتم تمام تصاویر زیبایی که اون سالها در کنار همکلاسی هام داشتم شبیه تصویر روی پرده سینما از جلوی چشام عبور می کرد.جاشون خیلی خالی بود.کاش اون روز یه کم کمتر خوابیده بودم.این یک روز با دوست قدیمیم همراه بودم که از بس باش راحت بودم بهم خیلی خوش گذشت.نمیدونم دیگه دلیل این راحتی این بود که اون چون منو خیلی دوست داشت سعی میکرد همه چیز طبق تمایل من پیش بره یا اینکه من باید با همه مثل اون صادق باشم چون اون چیزایی میدونه که خیلی ها نمیدونن.اینکه میگم چیزایی خیلی مهم نیست میشه گفت همون عادات زندگی یه آدمه.

در کنار اون یه روز چند روز با دوستای دیگه بودم که باعث شد به یه نتیجه گیری برسم و اون اینکه از انسانهای اطرافمون باید در حد خودشون انتظار داشته باشیم.من هم انقدر خودخواهم که حاضر نیستم چیزی رو که دوست ندارم تحمل کنم و در این مورد تعارف نمی کنم،هم اونایی که دوستشون دارم انقدر برام مهمند که میتونم در کنارشون خودمو نادیده بگیرم،حالا یکی بیاد این تناقضو حل کنه!!!!همین چند روز هم اون چند نفر یه چیزایی رو بخاطر من تحمل کردن هم من از یه چیزایی گذشتم که به ضررم تموم شد و اصلا اون روزا رو دوست نداشتم و فقط تحمل می کردم،تحملی که همراه با تمایل نبود.

نتیجه گیری اینجوری میشه که باید با اونایی بیرون رفت که ... تاباهم لذت ببرین و این خودش یه محدودیته برای ادامه زندگی.

رفیق....

معامله فسخ شد.در قبال دنیا یک تار مویت را میخواستند ندادم.

 

   رز - ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٥

....

امروز تونستم پابرهنه در بهشت رو تا آخرش ببینم.یحیی میگفت: هیچ چیز بر روی زمین نیست که نتوان در آن نشانه ای از مصیبت و رنج آدمی و فیض خداوندی یافت.

حالا که خیالم ازش راحت شده دیگه هیچی از خدا نمیخوام فقط کاش یه برف حسابی بیاد...

با چشمان تو من هم گریستم یحیی،من هم به بدرقه آمده بودم کنار همان برف سنگین

   رز - ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٥